|
T |
hey always tell me ‘you live like a king!’
Yes, I do. I should live like a king.
Because I am a king,
King of kings,
King of a large territory,
King of my mind,
King of my emotions,
King of my life.
I used to be a slave,
Slave of my mind,
Slave of my heart,
And slave of my life.
But now, after all those harsh days of slavery, I am a king.
King of kings,
King of a large territory,
King of my mind,
King of my emotions,
King of my life.
- Sohail Forouzan-sepehr, 19 February 2008, Chelmsford.
§ پرسش: چرا درباره خودم مینويسم؟
§ پاسخ: اجازه بدهيد اين پرسش را با نقل قولی از صادق هدايت که وصفالحال خود میبينم پاسخ دهم. شايد نوشته زير از نظر برخی خوانندگان تنها خودپسندیِ خودبزرگبينی تافته جدا بافته بشمار آيد که به دست خودبزرگبينی ديگر نقل قول میشود، بويژه که نويسنده شخص جنجالبرانگيزی چون صادق و بازگو کننده نيز ديوانهای چون من باشد! اما اگر به گذشته نگاه کنيم اينگونه سوء تفاهمها همواره در تاريخ وجود داشته. از سوی ديگر فراموش نکنيم هرکه به فراخور روحيات و حالات خود با هر اثر روبرو میشود و «هرکه نقشِ خويشتن بيند بر آب.» هرچند حتی ممکن است برداشت من از اين نوشته با آنچه نويسنده واقعاً در سر داشته يکی نباشد، اما هر چه هست آنرا زبان حال خود میبينم، گويی آنچه را که من اينک میخواهم در پاسخ بگويم، پيشتر صادق به زبان آورده است:
«در زندگی زخمهايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا میخورد و میتراشد. اين دردها را نمیشود به کسی اظهار کرد، چون عموماً عادت دارند که اين دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پيشآمدهای نادر و عجيب [و گاه برعکس، بسيار همگانی و پيش پا افتاده] بشمارند و اگر کسی بگويد يا بنويسد، مردم بر سبيل عقايد جاری و عقايد خودشان سعی میکنند آن را با لبخند، شکاک و تمسخرآميز تلقی بکنند...
من فقط به شرح [برخی] (در متن اصلی «يکی») از اين پيشآمدها میپردازم که برای خودم اتفاق افتاده و بقدری مرا تکان داده که هرگز فراموش نخواهم کرد و نشان شوم آن تا زندهام از روز ازل تا ابد تا آنجا که خارج از فهم و ادراک بشر است زندگی مرا زهرآلود خواهد کرد. زهرآلود نوشتم، ولی میخواستم بگويم داغ آن را هميشه با خود داشته و خواهم داشت.
من سعی خواهم کرد آنچه را يادم هست، آنچه را که از ارتباط وقايع در نظرم مانده بنويسم، شايد بتوانم راجع به آن يک قضاوت کلی بکنم، نه، فقط اطمينان حاصل بکنم و يا اصلاً خودم بتوانم باور بکنم؛ چون برای من اهميتی ندارد که ديگران باور بکنند يا نکنند. فقط میترسم که فردا بميرم و هنوز خودم را نشناخته باشم. زيرا در طی تجربيات زندگی به اين مطلب برخوردم که چه ورطه هولناکی ميان من و ديگران وجود دارد و فهميدم که تا ممکن است بايد خاموش شد، تا ممکن است بايد افکار خودم را برای خودم نگه دارم و اگر حالا تصميم گرفتم که بنويسم، فقط برای اين است که خودم را به سايهام معرفی بکنم. سايهای که روی ديوار خميده و مثل اين است که هرچه مینويسم با اشتهای هرچه تمامتر میبلعد. برای اوست که میخواهم آزمايش بکنم ببينم شايد بتوانيم يکديگر را بهتر بشناسيم. چون از زمانی که همه روابط خودم را با ديگران بريدهام میخواهم خودم را بهتر بشناسم.
افکار پوچ! باشد، ولی از هر حقيقتی بيشتر مرا شکنجه میکند. آيا اين مردمی که شبيه من هستند که ظاهراً احتياجات و هوا و هوس مرا دارند برای گول زدن من نيستند؟ آيا يک مشت سايه نيستند که فقط برای مسخره کردن و گول زدن من بوجود آمدهاند؟ آيا آنچه که حس میکنم، میبينم و میسنجم سرتاسر موهوم نيست که با حقيقت خيلی فرق دارد؟
من فقط برای سايه خودم مینويسم که جلو چراغ به ديوار افتاده است، بايد خودم را بهش معرفی بکنم.»
- صادق هدايت، «بوف کور»
همواره بر آن بودم که هر که را، با هر خوی و سرشتی، گوشهای از زمين به خود میخواند، همچون سُرايش خاموش مهتاب برای شپرگان. مهم نيست کجا زاده شدهای و از چه نژادی. مهم نيست انديشههايت تا چه اندازه برای ديگران شگفتآور و ناهمگون است. هر که باشی و هر گونه باور داشته باشی، سرآخر مامِ زمين جايگاهی را برای زيستن به تو خواهد داد. جايگاهی که ويژه توست.
از اينرو، زمان زيادی را به جستجوی جايگاهی شايسته و بايسته برای زندگانيم گذراندم. زمانی بس دراز را که ديگران به زندگی پرداختند، به يافتن چگونه و کجا زيستن گذراندم تا:
«عاقل به کنار دجله تا ره میجست ديوانه پابرهنه از آب گذشت!»
براستی اين عاقل ديوانهتر بود يا آن ديوانه فرزانهتر؟ و آيا تمامی اينها تنها بازی با واژگان نبود؟ شايد بيهوده نگفت آن شاگردِ مهر:
«پای استدلاليان چوبين بود پای چوبين سخت در تمکين بود.»
باری، پس زمانی بس درازتر را به «رهايی از دانستگی» و رسيدن به سرمستی والای ديوانگی سپری کردم. از آنجا که «ديوانه چو ديوانه ببيند خوشش آيد!» تا به خود آمدم، دوباره خود را پای در بند و اين بار پايبند شيدايی خويش يافتم، غافل از آنکه:
«من مست و تو ديوانه ما را که برد خانه؟!»
آنگاه که شاهين اميد و آرزو پريدن میگرفت و به آسمان هفتم میرسيد، تيری فرومايه و زمينی سينهاش را شکافت و بر زمينش انداخت. بدتر آنکه:
«چون نيک نظر کرد پر خويش بر آن ديد گفتا زِ که ناليم که از ماست که بر ماست؟!»
آری، «او» خانه خويش را به درستی، و يا شايد هم با نادرستی به «تُرکستان»، يافته بود و رفت. من ماندم و مستی و ديوانگی و شيدايی، و اين بار خشم و کين. «عمرش بس دراز باد» بزرگترين نفرين من شد.
زمانی زرتشت پاکسرشت میگفت «راه يکيست و آن راستيست.» و من در هندوستان ديدم که هزاران راه هست و هر راه را هزاران رهرو. راه تو هر چه باشد و هرگونه بينديشی، انديشه تو سزاوار احترام است، هرچند شگفتآور و ناهمگون؛ و در ايرانِ خود میبينم که میگويند «راهِ راست يکيست و آن هم تنها آنچه ما میگوييم. آنان که پيرو اين راه نباشند به هدر رفتهاند!» بديهيست:
«هر که در اين حلقه نيست فارغ از اين ماجراست!»
ديگر بار بر آن شدم تا زيستگاه راستين و شايسته خويش را جويم و سرزمينی را که تنها سودجويی را «خردمندی» میدانند و «خردمندی» را سوداگری، پشتِ سر نَهَم. اين بار پرنده خيالِ اين راستينگرایِ پيشين پيشتر به پرواز در آمد. «درونگرايی» و «گوشهگيری» سرشتيم مرا به زندگی پشت درهای بسته پرستشگاههای تبت و آموختن آموزههای بودای فرزانه فرا میخواند و بخشِ «تجربهگرای» سرشتم و شايد بيشتر خستگی ذهنيم از رازگشايی چيستانهايی که آدميان در روابط اجتماعی خود پديد میآورند، به زندگی در ميان بوميان آفريقا رهنمون میساخت.
«تجربهگرايی» بر «درونگرايی» چيره شد. و چرا که نه؟ زمانی دراز است که زيستن و سخن گفتن در سرزمينی که بسياری از واژگان تابوهای کهن به شمار میروند و آيين دوستاری و سوداگری در هم آميخته و به سياست آلوده، و هر دم ممکن است تنها دشنهای را از پشت از آنکه سالها میشناختيش دريافت کنی، برای من که میگويند در روابط اجتماعيم زبردست نيستم، روز به روز دشوارتر میشود. پس آيا زيستن در سرزمينی که روابط اجتماعی و دوستيها و دشمنيها به برهنگی و ناپيچيدگی زندگی مردمانش است بسی سادهتر نيست؟ آنجا که ياريت را ارج مینهند، بهای دوستی را تنها با تقسيم تکه نانی و پايکوبیِ گروهیِ دور آتش میپردازی و دشمنی را به همان سادگی تنها با يک سيلی يا دزديدن برهای به جان میخری. آنجا که اگر خشکسالی و بيماری هست، دست کم دوستيها و دشمنيها به آشکاری و برهنگی مردمانش است و نيازی نيست برای شناختشان چيستانهايی پيچيده را راز بگشايی:
- برادر! دوستی يا دشمن؟
- از کدامين قبيلهای؟
- توتسی.
- پس تو را و نياکان تو را و فرزندان تو را دشمن میدانم. بر جای ننشينم تا در پيکاری روياروی خون تو بر زمين ريزم، اندوخته زندگانيت را به تاراج و زنانت را به کنيزی برم!
- ای جنگجوی دلير! دشمن ارجمند! راستگويی تو را میستايم و سپاس میگويم. چرا که از سرزمينی آمدهام که آنکه تو را همچو فرزند خويش میداند تنها به سوداگریِ سودجويانه خويش میپردازد و آنکه تو را برادر میخواند اندوختهات را میربايد. از آنجا که پيشتر پاکسرشتی گفت «راه يکيست و آن راستيست» و اينک راستگفتاری و نيکپنداری تو را ديوانگی میانگارند. آنجا که «خداوند اين سرزمين را از خشکسالی و دروغ پاس دارد» فراموش شده و کهن به شمار میرود. راستگويی تو را میستايم ای دشمن ارجمند! و نيک میدانم که دست کم تو نمیتوانی مرا از پای درآوری. من پيشتر يک بار مُردهام! هر که تنها يک بار میميرد.
باری، چرا که نه؟ خواهم رفت و اين سرزمين را پشتِ سر خواهم گذاشت. و اما «او»! سرانجام روزی «او» را نيز دوباره خواهم کُشت، شايد با بوسهای همچو گذشته! و دوازده سال به سوگ خواهم نشست به سوگواری آن دوازده سال. برهنه خواهم شد و با سياهان دورِ آتش خواهم رقصيد و از دوردست ياد خواهم کرد «سرخیِ تو از من، زردیِ من از تو.»
اينک که پرنده خيال بازگشته، هنوز خود را رهرو آموزههای «زنون» میبينم. آيا برای من هم جايی هست، جايی برای سوگواری، جايی برای جشن خدواند؟!
او خواست تا کاخ خوشبختی خويش بر ويرانههای زندگانی من افرازد،
و زان پس معمار شالوده کاخش را چو خاکروبهای به دور اندازد.
او زنده است و معمار فِسُرد و دلش شکست و مُرد،
کاخ ويران شد و چو آرامگهی پيکرم به زير خاک بِبُرد!
سهيل فروزانسپهر، 21/4/86
آنگاه که بانوی آب مرا به پرستشگاه خويش خواند
زمانی بس دراز از جدايی من و فروهرم گذشته بود
و زان پس باران نشان من شد
تا هر آنگاه گريستن سپهر را بنگری مرا ياد کنی.
روز باران،
روز من
فرخنده باد.
سهيل فروزانسپهر، 5/4/86
Hail,
|
N |
ot once upon a time but just right today, when I was burning in fever, I saw a window. A piece of paper and an unsharpened-ball pencil were especially and funnily ready for me near my bed. I remembered I had drawn that window many years ago with a young girl in front waiting for her destiny. She was there, in my mind, like always in my heart; I was in my bed burning in fever. My left hand started to shake on that paper. Some verses were coming from the window dirtying the paper, maybe unmeaning maybe even ridiculous:
|
“ |
Calm down, calm down;
You are me, I am you;
Look in the mirror.
Calm down, calm down;
And wait for the phone ring. An angel will ring.
This time you must speak more peacefully.
Don’t be selfish, don’t be shy;
This time you must love me more;
Don’t forget, you are me, I am you;
It’ll be a different life. So, you must give me more.
Just look in the mirror;
And calm down, calm down;
Forever calm down.
|
” |
سلام به همگی،
اينجا بلوچستان! دمای هوا حدود 40 درجه سانتيگراد، رطوبت هوا حدود 70%! اواخر فروردين ماه برای مأموريتی (پلهای راه آهن چابهار- فهرج) همراه با همکارام به بلوچستان رفتم. چابهار، اسمی گول زننده همراه با تبليغاتی ناقص و نه چندان درست (حداقل از نظر شخصی من) مبنی بر اينکه تابستونا از تهران خنکتر و زمستونها هم گرمتره يا خنکترين بندر جنوبی ايران که هم عرض جغرافيايی و قابل قياس با ميامی آمريکاست و ...!!!! يک منطقه آزاد تجاری نصفه و نيمه است. مردمی فقير و بيخيال که با ماشينهای لوکس و گرونقيمت (يا در مواردی مواد مخدر و قاچاق) سرشون گرم نگه داشته شده. جاييکه که حدود 40 سال پيش برنامهريزی شده بود تا منطقهای قدرتمند از نظر اقتصادی، نظامی و تفريحی باشه، در اينصورت تجارت دريايی ايران (حتی صادرات نفت) از اين منطقه انجام میپذيرفت و شايد ديگه خليج فارس جايی میشد فقط برای ماهيگيری!!!! ...
سلام به همگی،
بالاخره همونطور که توی ايميل تبريک سال نو قول داده بودم، کار آپلود کردن و نوشتن توضيحات برای عکسهای سفر قشم امروز به پايان رسيد. حدود 160 عکس رو گلچين و آپلود کردم که اميدوارم خوشتون بياد. اگر به هر دليل مثلاً سرعت پايين اينترنت يا ... با ديدن عکسها مشکل داشتين میتونين مستقيماً به آدرس http://travels.sfsepehr.com/qeshm.html رجوع کنيد که البته اونجا به غير از عکس، توضيحاتی رو هم (حتی همراه با وضعيت آب و هوا بصورت real time به مدد سايت AccuWeather.com) قرار دادم......
شرارههای آتش جاودان معبدم فسرده و
آهوان گريزپای دشت فراخم رميدهاند.
ستاره سهيل سپهرم بيفروغ گشته و
فُروهران نگاهبان زمين زِ من بريدهاند.
نای نای نيستان وجودم گسسته و
فر و شکوه روزگارم به يکباره ز يادها رفتهاند.
ياران همه دُژَم زِ مَستيم به گوشهای نشسته و
ناهوشمندیِ ديوانهوارِ مرا به رخ کشيدهاند.
کو چارهای؟ سبو سبوی منِ خمار همه شکسته و
می سرخ فام زندگانيم به جويها ريختهاند.
سهيل فروزانسپهر، 14/11/85
سلام به همگی،
الآن مدتيه که من با اينترنتم توی خونه مشکل دارم و نمیتونم وصل بشم. برای همين يخورده طول کشيد. بالاخره موفق شدم از بين حدود 550 عکس و فيلمی که در سفرم به هند گرفتم، 174 عکس رو گلچين و upload کنم برای share کردن با دوستان. برای اينکه حجم ايميل خيلی بزرگ نشه، من فقط thumbnail عکسها رو قرار دادم و شما میتونيد با کليک کردن روی هر عکس، عکس اصلی رو دانلود و مشاهده کنين. در صورتيکه تمام 174 تا عکس رو نتونستين توی اين ايميل ببينين يا هر مشکل ديگهای وجود داشت (مثلاً به خاطر سرعت افتضاح اينترنت در ايران)، میتونيد مستقيماً به صفحات مربوط به اين عکسها در وبسايتم به آدرس زير مراجعه کنيد:

