Last

| No Comments

BudapestM

y last deed was just a glorious mourning for my buried emotions corpse in the graveyard my 'dearest' made .

 

- Sohail Forouzan-sepehr, 26th Jan 2010

گفت کسی خواجه سنايی بمرد مرگ چنين خواجه نه کاريست خرد

گنج زری بود در اين خاکدان کو دو جهان را به جوی میشمرد

Doroud,

Dr Mohsen Forouzan-sepehrDr Mohsen Forouzan-sepehr, the grand member of Forouzan-sepehr Family and my beloved uncle, passed away while I was in Budapest. L He achieved his PhD in Urban Sociology from University of Strasbourg, France and was a knowledgeable treasure in sociology, politics, history and several other fields. He was the director of Ministry of Finance and a member of Iranian Intellectuals Organisation with several awards and medals as well as a university lecturer in Iran before the revolution of 1979. Not only as my uncle but also as a very sincere and cool friend of mine, I can still remember our long interesting discussions in history and its philosophy, the effects of social restrictions on historical events, his poems, his worries as well as his priceless memorabilia especially in Tehrani accent and also his amazing Tehrani traditional dances. I can remember his neutral wise criticisms about political issues and it was really interesting and admirable how he was able to criticise the events completely neutrally and scientifically. When his beloved son, my cousin, was shot to death during the revolution, he just forgave his killer as he believed nemesis can't give him back his son.

We all missed such a great man, a great treasure. L It's really a shame we couldn't gather his knowledge either by voice recording or notes. In his absence and his memory however, I'll keep supporting young talented Iranian scientists, artists, ... as much as I can afford, and then after me, hopefully his grandsons will do it under some Forouzan-sepehr's NGO scholarship schemes. May he rest in peace in God's heaven.

Kind regards,

Sohail L

Shaddows

| No Comments

I

n this material world, perhaps thou and I art shadows of two lovers in another world. Our minds have been engaged long time before we met.

Sahar 

-          Sohail Forouzan-sepehr, 16th November 2009, Chelmsford 

Enhanced by Zemanta

My Kingdom!

| No Comments

T

hey always tell me 'you live like a king!'

Yes, I do. I should live like a king.

Because I am a king,

King of kings,

King of a large territory,

King of my mind,

King of my emotions,

King of my life.

I used to be a slave,

Slave of my mind,

Slave of my heart,

And slave of my life.

But now, after all those harsh days of slavery, I am a king.

                        King of kings,

                                    King of a large territory,

                                                King of my mind,

King of my emotions,

King of my life.

-          Sohail Forouzan-sepehr, 19 February 2008, Chelmsford.

§        Blind Owlپرسش: چرا درباره خودم می‌نويسم؟

§        پاسخ: اجازه بدهيد اين پرسش را با نقل قولی از صادق هدايت که وصف‌الحال خود می‌بينم پاسخ دهم. شايد نوشته زير از نظر برخی خوانندگان تنها خودپسندیِ خودبزرگ‌بينی تافته جدا بافته بشمار آيد که به دست خودبزرگ‌بينی ديگر نقل قول می‌شود، بويژه که نويسنده شخص جنجال‌برانگيزی چون صادق و بازگو کننده نيز ديوانه‌ای چون من باشد! اما اگر به گذشته نگاه کنيم اينگونه سوء تفاهمها همواره در تاريخ وجود داشته. از سوی ديگر فراموش نکنيم هرکه به فراخور روحيات و حالات خود با هر اثر روبرو می‌شود و «هرکه نقشِ خويشتن بيند بر آب.» هرچند حتی ممکن است برداشت من از اين نوشته با آنچه نويسنده واقعاً در سر داشته يکی نباشد، اما هر چه هست آنرا زبان حال خود می‌بينم، گويی آنچه را که من اينک می‌خواهم در پاسخ بگويم، پيشتر صادق به زبان آورده است:

«در زندگی زخمهايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد. اين دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد، چون عموماً عادت دارند که اين دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پيش‌آمدهای نادر و عجيب [و گاه برعکس، بسيار همگانی و پيش پا افتاده] بشمارند و اگر کسی بگويد يا بنويسد، مردم بر سبيل عقايد جاری و عقايد خودشان سعی می‌کنند آن را با لبخند، شکاک و تمسخرآميز تلقی بکنند...

من فقط به شرح [برخی] (در متن اصلی «يکی») از اين پيش‌آمدها می‌پردازم که برای خودم اتفاق افتاده و بقدری مرا تکان داده که هرگز فراموش نخواهم کرد و نشان شوم آن تا زنده‌ام از روز ازل تا ابد تا آنجا که خارج از فهم و ادراک بشر است زندگی مرا زهرآلود خواهد کرد. زهرآلود نوشتم، ولی می‌خواستم بگويم داغ آن را هميشه با خود داشته و خواهم داشت.

من سعی خواهم کرد آنچه را يادم هست، آنچه را که از ارتباط وقايع در نظرم مانده بنويسم، شايد بتوانم راجع به آن يک قضاوت کلی بکنم، نه، فقط اطمينان حاصل بکنم و يا اصلاً خودم بتوانم باور بکنم؛ چون برای من اهميتی ندارد که ديگران باور بکنند يا نکنند. فقط می‌ترسم که فردا بميرم و هنوز خودم را نشناخته باشم. زيرا در طی تجربيات زندگی به اين مطلب برخوردم که چه ورطه هولناکی ميان من و ديگران وجود دارد و فهميدم که تا ممکن است بايد خاموش شد، تا ممکن است بايد افکار خودم را برای خودم نگه دارم و اگر حالا تصميم گرفتم که بنويسم، فقط برای اين است که خودم را به سايه‌ام معرفی بکنم. سايه‌ای که روی ديوار خميده و مثل اين است که هرچه می‌نويسم با اشتهای هرچه تمامتر می‌بلعد. برای اوست که می‌خواهم آزمايش بکنم ببينم شايد بتوانيم يکديگر را بهتر بشناسيم. چون از زمانی که همه روابط خودم را با ديگران بريده‌ام می‌خواهم خودم را بهتر بشناسم.

افکار پوچ! باشد، ولی از هر حقيقتی بيشتر مرا شکنجه می‌کند. آيا اين مردمی که شبيه من هستند که ظاهراً احتياجات و هوا و هوس مرا دارند برای گول زدن من نيستند؟ آيا يک مشت سايه نيستند که فقط برای مسخره کردن و گول زدن من بوجود آمده‌اند؟ آيا آنچه که حس می‌کنم، می‌بينم و می‌سنجم سرتاسر موهوم نيست که با حقيقت خيلی فرق دارد؟

من فقط برای سايه خودم می‌نويسم که جلو چراغ به ديوار افتاده است، بايد خودم را بهش معرفی بکنم.»

-        صادق هدايت، «بوف کور»

سهيل فروزان‌سپهر، 1/8/86

همواره بر آن بودم که هر که را، با هر خوی و سرشتی، گوشه‌ای از زمين به خود می‌خواند، همچون سُرايش خاموش مهتاب برای شپرگان. مهم نيست کجا زاده شده‌ای و از چه نژادی. مهم نيست انديشه‌هايت تا چه اندازه برای ديگران شگفت‌آور و ناهمگون است. هر که باشی و هر گونه باور داشته باشی، سرآخر مامِ زمين جايگاهی را برای زيستن به تو خواهد داد. جايگاهی که ويژه توست.

از اينرو، زمان زيادی را به جستجوی جايگاهی شايسته و بايسته برای زندگانيم گذراندم. زمانی بس دراز را که ديگران به زندگی پرداختند، به يافتن چگونه و کجا زيستن گذراندم تا:

«عاقل به کنار دجله تا ره می‌جست               ديوانه پابرهنه از آب گذشت!»

براستی اين عاقل ديوانه‌تر بود يا آن ديوانه فرزانه‌تر؟ و آيا تمامی اينها تنها بازی با واژگان نبود؟ شايد بيهوده نگفت آن شاگردِ مهر:

«پای استدلاليان چوبين بود             پای چوبين سخت در تمکين بود.»

باری، پس زمانی بس درازتر را به «رهايی از دانستگی» و رسيدن به سرمستی والای ديوانگی سپری کردم. از آنجا که «ديوانه چو ديوانه ببيند خوشش آيد!» تا به خود آمدم، دوباره خود را پای در بند و اين بار پايبند شيدايی خويش يافتم، غافل از آنکه:

«من مست و تو ديوانه                   ما را که برد خانه؟!»

آنگاه که شاهين اميد و آرزو پريدن می‌گرفت و به آسمان هفتم می‌رسيد، تيری فرومايه و زمينی سينه‌اش را شکافت و بر زمينش انداخت. بدتر آنکه:

«چون نيک نظر کرد پر خويش بر آن ديد                    گفتا زِ که ناليم که از ماست که بر ماست؟!»

آری، «او» خانه خويش را به درستی، و يا شايد هم با نادرستی به «تُرکستان»، يافته بود و رفت. من ماندم و مستی و ديوانگی و شيدايی، و اين بار خشم و کين. «عمرش بس دراز باد» بزرگترين نفرين من شد.

زمانی زرتشت پاک‌سرشت می‌گفت «راه يکيست و آن راستيست.» و من در هندوستان ديدم که هزاران راه هست و هر راه را هزاران رهرو. راه تو هر چه باشد و هرگونه بينديشی، انديشه تو سزاوار احترام است، هرچند شگفت‌آور و ناهمگون؛ و در ايرانِ خود می‌بينم که می‌گويند «راهِ راست يکيست و آن هم تنها آنچه ما می‌گوييم. آنان که پيرو اين راه نباشند به هدر رفته‌اند!» بديهيست:

«هر که در اين حلقه نيست              فارغ از اين ماجراست!»

ديگر بار بر آن شدم تا زيستگاه راستين و شايسته خويش را جويم و سرزمينی را که تنها سودجويی را «خردمندی» می‌دانند و «خردمندی» را سوداگری، پشتِ سر نَهَم. اين بار پرنده خيالِ اين راستينگرایِ پيشين پيشتر به پرواز در آمد. «درونگرايی» و «گوشه‌گيری» سرشتيم مرا به زندگی پشت درهای بسته پرستشگاه‌های تبت و آموختن آموزه‌های بودای فرزانه فرا می‌خواند و بخشِ «تجربه‌گرای» سرشتم و شايد بيشتر خستگی ذهنيم از رازگشايی چيستانهايی که آدميان در روابط اجتماعی خود پديد می‌آورند، به زندگی در ميان بوميان آفريقا رهنمون می‌ساخت.

Ethiopian Boys«تجربه‌گرايی» بر «درونگرايی» چيره شد. و چرا که نه؟ زمانی دراز است که زيستن و سخن گفتن در سرزمينی که بسياری از واژگان تابوهای کهن به شمار می‌روند و آيين دوستاری و سوداگری در هم آميخته و به سياست آلوده، و هر دم ممکن است تنها دشنه‌ای را از پشت از آنکه سالها می‌شناختيش دريافت کنی، برای من که می‌گويند در روابط اجتماعيم زبردست نيستم، روز به روز دشوارتر می‌شود. پس آيا زيستن در سرزمينی که روابط اجتماعی و دوستيها و دشمنيها به برهنگی و ناپيچيدگی زندگی مردمانش است بسی ساده‌تر نيست؟ آنجا که ياريت را ارج می‌نهند، بهای دوستی را تنها با تقسيم تکه نانی و پايکوبیِ گروهیِ دور آتش می‌پردازی و دشمنی را به همان سادگی تنها با يک سيلی يا دزديدن بره‌ای به جان می‌خری. آنجا که اگر خشکسالی و بيماری هست، دست کم دوستيها و دشمنيها به آشکاری و برهنگی مردمانش است و نيازی نيست برای شناختشان چيستانهايی پيچيده را راز بگشايی:

-        برادر! دوستی يا دشمن؟

-        از کدامين قبيله‌ای؟

-        توتسی.

-        پس تو را و نياکان تو را و فرزندان تو را دشمن می‌دانم. بر جای ننشينم تا در پيکاری روياروی خون تو بر زمين ريزم، اندوخته زندگانيت را به تاراج و زنانت را به کنيزی برم!

-        ای جنگجوی دلير! دشمن ارجمند! راستگويی تو را می‌ستايم و سپاس می‌گويم. چرا که از سرزمينی آمده‌ام که آنکه تو را همچو فرزند خويش می‌داند تنها به سوداگریِ سودجويانه خويش می‌پردازد و آنکه تو را برادر می‌خواند اندوخته‌ات را می‌ربايد. از آنجا که پيشتر پاک‌سرشتی گفت «راه يکيست و آن راستيست» و اينک راست‌گفتاری و نيک‌پنداری تو را ديوانگی می‌انگارند. آنجا که «خداوند اين سرزمين را از خشکسالی و دروغ پاس دارد» فراموش شده و کهن به شمار می‌رود. راستگويی تو را می‌ستايم ای دشمن ارجمند! و نيک می‌دانم که دست کم تو نمی‌توانی مرا از پای درآوری. من پيشتر يک بار مُرده‌ام! هر که تنها يک بار می‌ميرد.

باری، چرا که نه؟ خواهم رفت و اين سرزمين را پشتِ سر خواهم گذاشت. و اما «او»! سرانجام روزی «او» را نيز دوباره خواهم کُشت، شايد با بوسه‌ای همچو گذشته! و دوازده سال به سوگ خواهم نشست به سوگواری آن دوازده سال. برهنه خواهم شد و با سياهان دورِ آتش خواهم رقصيد و از دوردست ياد خواهم کرد «سرخیِ تو از من، زردیِ من از تو.»

اينک که پرنده خيال بازگشته، هنوز خود را رهرو آموزه‌های «زنون» می‌بينم. آيا برای من هم جايی هست، جايی برای سوگواری، جايی برای جشن خدواند؟!

 

سهيل فروزان‌سپهر

12/7/86 

Enhanced by Zemanta
Marjan & Sohail

او خواست تا کاخ خوشبختی خويش بر ويرانه‌های زندگانی من افرازد،

و زان پس معمار شالوده کاخش را چو خاکروبه‌ای به دور اندازد.

او زنده است و معمار فِسُرد و دلش شکست و مُرد،

کاخ ويران شد و چو آرامگهی پيکرم به زير خاک بِبُرد!

 

سهيل فروزان‌سپهر، 21/4/86

Anahita Temple

آنگاه که بانوی آب مرا به پرستشگاه خويش خواند

زمانی بس دراز از جدايی من و فروهرم گذشته بود

و زان پس باران نشان من شد

تا هر آنگاه گريستن سپهر را بنگری مرا ياد کنی.

روز باران،

روز من

         فرخنده باد.

 

 سهيل فروزان‌سپهر، 5/4/86

 

Calm Down

| No Comments

My DrawingHail,

 

N

ot once upon a time but just right today, when I was burning in fever, I saw a window. A piece of paper and an unsharpened-ball pencil were especially and funnily ready for me near my bed. I remembered I had drawn that window many years ago with a young girl in front waiting for her destiny. She was there, in my mind, like always in my heart; I was in my bed burning in fever. My left hand started to shake on that paper. Some verses were coming from the window dirtying the paper, maybe unmeaning maybe even ridiculous:

"

 

Calm down, calm down;

You are me, I am you;

Look in the mirror.

 

Calm down, calm down;

And wait for the phone ring. An angel will ring.

This time you must speak more peacefully.

 

Don't be selfish, don't be shy;

This time you must love me more;

Don't forget, you are me, I am you;

It'll be a different life. So, you must give me more.

 

Just look in the mirror;

And calm down, calm down;

Forever calm down.

         "

 
 
 
Sohail Forouzan-sepehr, 14 June 2007.
Enhanced by Zemanta

سلام به همگی،

Baluchestan Aerial اينجا بلوچستان! دمای هوا حدود 40 درجه سانتيگراد، رطوبت هوا حدود 70%!

اواخر فروردين ماه برای مأموريتی (پلهای راه آهن چابهار- فهرج) همراه با همکارام به بلوچستان رفتم. چابهار، اسمی گول زننده همراه با تبليغاتی ناقص و نه چندان درست (حداقل از نظر شخصی من) مبنی بر اينکه تابستونا از تهران خنکتر و زمستونها هم گرمتره يا خنکترين بندر جنوبی ايران که هم عرض جغرافيايی و قابل قياس با ميامی آمريکاست و ...!!!! يک منطقه آزاد تجاری نصفه و نيمه است. مردمی فقير و بيخيال که با ماشينهای لوکس و گرونقيمت (يا در مواردی مواد مخدر و قاچاق) سرشون گرم نگه داشته شده. جاييکه که حدود 40 سال پيش برنامه‌ريزی شده بود تا منطقه‌ای قدرتمند از نظر اقتصادی، نظامی و تفريحی باشه، در اينصورت تجارت دريايی ايران (حتی صادرات نفت) از اين منطقه انجام می‌پذيرفت و شايد ديگه خليج فارس جايی می‌شد فقط برای ماهيگيری!!!!

Baluchestan #1 در اونصورت ديگه امارات و ... هيچ حرفی برای گفتن نداشتن و بايد می‌رفتن غاز، ببخشيد شترمی‌چروندن!!!! چون طبق اون برنامه چابهار حداکثر 20 سال پيش جای دوبی امروز رو می‌گرفت. بگذريم، باز من غرغرو شدم. اميدوارم فکر نکنيد دچار تفکرات نژادپرستانه ضد دوبی (!!!) شدم. بيشتر کار گروه ما بيرون شهر و در فاصله شهرهای چابهار و نيکشهر (حدود 150 کيلومتر) بود و فقط شبها برای خوردن شام و استراحت به چابهار بر می‌گشتيم. هتل 4 ستاره صدف نزديکی ساختمان نيمه‌کاره تنها هتل 5 ستاره چابهار (که به نظر مياد وسط کار رها شده و ساخته نشد) محل استراحت شبانه ما در چابهار بود که البته رستوران نداشت ولی بايد بگم از هتل بين‌المللی قشم که توی سفرنامه قبليم بهش اشاره کردم خيلی خيلی تميزتر و مرتبتر بود. ولی در عوض، رستورانهای چابهار، حتی رستوران هتل ليپار، اصلاً به پای رستوران هتل بين‌المللی قشم نمی‌رسيد (چه از نظر کيفيت غذا و چه حتی از نظر آداب و معاشرت کارکنان رستوران!!! اونجا قدر «محمد اسلام خشان» سرگارسون رستوران هتل قشم رو دونستم با اون غذاهای خوشمزه (که هميشه هم سعی در متنوع کردن حتی يک نوع غذا داشت) و هميشه حتی توی خيابون که آدمو می‌ديد با نيم تعظيم می‌گفت «امر ديگه‌ای نيست قربان؟» (با لهجه جنوبی). ولی شبهای چابهار جذابيتهايی هم داشت: موسيقی زنده که در فضای باز رستورانها اجرا می‌شد و هوای خيلی خوب شبها که باعث می‌شد علی‌رغم خستگی شديد کار روزانه بعد از دوش گرفتن برای پياده‌روی بزنيم بيرون. يه خاطره بانمک اينکه من فراموش کرده بودم لباس اضافه همراه خودم ببرم. در نتيجه شب اول يا دوم وقتی بعد از دوش گرفتن شبانه متوجه شدم که لباسهام از شدت عرق اصلاً ديگه قابل استفاده نيستن و وقتی هم شستمشون حالا کو تا خشک بشه، با زيرپيرنی رفتم بيرون توی يه فروشگاه، تی‌شرت و شلوار مناسب انتخاب کردم، همونجا توی اتاق پرو رفتم و پوشيدمشون، اومدم بيرون حساب کردم و .....!!!! فکر نکنم اون مغازه داره تا حالا يه همچين مشتريی به پستش خورده بود! (يادآور صحنه های اول فيلم ترميناتور، البته حالا ديگه نه در اون حد!!!!!!!!!!)

Baluchestan #2 همونطور که گفتم مأموريت ما بيرون شهر بود و در نتيجه بيشتر عکسهايی که انداختم جنبه کاری داره و احتمالاً برای عموم خسته کننده می‌شه. در نتيجه اون عکسها رو می‌ذارم فقط برای نوشتن گزارشم در شرکت و عکسهايی رو که ممکنه برای عموم جالبتر باشه اينجا می‌ذارم. همينطور عکسهای روز آخر رو که وقتی وظايف کاريمون تموم شد تا زمان رفتن به فرودگاه، وقتمون رو صرف بعضی از نقاط توريستی کرديم. يکی از اونها «آرامگاه سيد غلامرسول» بود که اولش گفتيم ای بابا، اين هم يه امامزاده ديگه، کی حال داره بره اونجا! ولی وقتی شرح حال اين جناب رو خونديم نظرمون عوض شد. در پايان عکسهام زندگينامه‌شو نوشتم. خيلی خيلی جالبه، حتماً بخونين: هميشه اون چيزی که واقعاً هست، اون چيزی نيست که در نگاه اول (مخصوصاً به يک اسم) به نظر می رسه!!!!!!!!!!!!!!! جای بهرنگ عزيز خاليه که با خوندن اون زندگينامه، يه تحليل باحال و جانانه رو همراه با ديدگاه خودش در مورد قضيه ارائه بده! دلمون خيلی واست تنگ شده بهرنگ خان اصفيا.

 در پايان جا داره از نرم افزار 999 دلاری و معظم Adobe Photoshop CS3 v10 که البته اينجانب در تهران به قيمت زير 3.5 دلار خريدم (!) نهايت سپاسگزاری رو به عمل بيارم که زحمت تهيه عکسهای پانوراما از تصاوير خام، تصحيح رنگها (به علت بالا بودن رطوبت هوا)، بالا بردن کنتراست و وضوح عکسها و ... رو تقبل فرمودند. همچنين لازم به يادآوريه که مثل دفعات پيش اين عکسها همراه با توضيحات بيشتر در وبسايت من در صفحه http://travels.sfsepehr.com/chabahar.html قرار گرفته، در صورتيکه (مخصوصاً برای دوستان داخل ايران) به دليل سرعت پايين اينترنت و ... مشکلی در ديدن عکسها پيش اومد، می‌تونين مستقيماً به اون آدرس مراجعه کنين. برای ديدن سايز واقعی عکسها روی هر کدوم کليک کنين يا اگر می‌بينين حجمش زياده با رايت کليک گزينه Save As... رو انتخاب کنين. آخرين توضيحات اينکه 6 عکس اول از داخل هواپيما و از پشت شيشه گرفته شده (البته وضوح اونها با فتوشاپ بالا رفته وگرنه قابل ديدن نبودن) و توضيحات نوشته شده برای تمامی عکسها غير تخصصی هستن (توضيحات تخصصی ممکنه برای عموم خسته کننده باشه و جاش توی گزارش کاريمه نه اينجا).

 از اينکه وقتتون رو به من اختصاص دادين صميمانه سپاسگزاری می کنم و برای همتون بهترين آرزوها رو دارم. اميدوارم خوشتون بياد.

 قربان همگی، سهيل.